امیرصدراامیرصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

امیرصدرا گرمای زندگی ما

26 و 27 ماهگي

1395/5/23 9:15
نویسنده : فاطیما
129 بازدید
اشتراک گذاری

سلاااام ماماني (اين جمله ايه كه الانا روزي صدبار بهم ميگي شکلک های شباهنگShabahangشکلک های شباهنگShabahangشکلک های شباهنگShabahang)

از روز تولدت تا همين الان هر روز بايد كليپ تولدت كه خيلي هم قشنگ شده بود رو برات بذاريم و همگي بيايم وسط برقصيم، اجازه نميدي حتي يكي از حاضرين هم بشينه هركس كه باشه بايد بياد وسط برقصه سکوتخندونک

ياد گرفتي وقتي ميري با بابا مغازه، خودت صحبت ميكني ... سنام، خوووبين؟؟ شير دارين؟

بله داريم چقدر ميخواي؟ سه كيدو تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

انقدر شما مودبي هركسي چيزي بهت بده يا كاري برات بكنه تشكر ميكني، بعد غذا ميگي مننون، ميگم نوش جووون، بعد خودت ميگي گوشت بشه به رووون وقتي خودت داري با قاشق غذا ميخوري فوري ميبريش سمت دهنت چنان تند و بامزه ميگي نريزه!! گاهي اوقات شروع ميكني با خودت صحبت كردن؛ يك بار ديدم به آدمك روي موتور اسباب بازيت نشسته گفتي عزيزم بشين نيفتي، باشه؟؟ ديدي افتادي؟؟ ديدي حرف گوش ندادي؟؟ ... يه بار گفتي آب ميخوري عزيزم؟؟ بفرمايييييد انقدر خوب بلدي زبون بريزي كه نگووو، هر موقع شير ميخواي بهم ميگي عزيزمممم شير ميخوام، يا اگه نخواي بخوابي من خودمو بزنم به خواب ميگي عزيزممم پاشو چشماتو باز كن، هر وقت خواسته اي داشته باشي چنان با ناز ميگي ماماااااااانييييي، جونممممم اي شيطون بلا ياد گرفتي چجوري دل منو به دست بياري عسل من

هر شعري رو برات بخونم سريع ياد ميگيري، شعرهاي جديدت اينان:

عموزنجيرباف، زنبور طلايي، آقا پليسه، بابابزرگ چه پيره، آقاي راننده، رنگين كمون هفت رنگه، اتل متل توتوله، سوره توحيد هم دست و پاشكسته بلدي ...

راستي يك سفر هم به مشهد داشتيم كه ماشالله خيلي بزرگتر و آقاتر از دفعه هاي پيش شده بودي و واقعا مسافرت برام راحت تر شده بود با يه جنتلمن 26 ماهه محبتمحبت خانومي كه قبل پرواز در مورد بستن كمربند و ماسك و ... توضيح ميده چنان با دقت به حرفاش گوش دادي كه بعد ديديم بعععله مشغول ضبط كردن بودي و مرتب ميگفتي كمربند ببنديد، ماسك بزنيد شکلک های شباهنگShabahangشکلک های شباهنگShabahang خونواده بابايي هم بسيار از ديدنت خوشحال و حسابي سرگرم شده بودن و از شيرين زبوني هات كيف ميكردن.

يه مشكلي كه اين روزا باهاش درگيريم اينه كه شما چون بچه كوچيك دور و برت نبوده اصلا نميتوني با بچه ها مسالمت آميز بازي كني، همه اسباب بازي ها رو براي خودت برميداري و اگه ني ني مذكور بخواد پاشو از گليمش درازتر كنه با يك هول جانانه حالشو سرجاش مياري سکوت با اينكه ميدونم هنوز خيليييي كوچولو هستي و اصلا اصلا متوجه بدي اين كار نيستي و همچنين اين موضوع خيلي شايع هست بين اكثر بچه ها، بازم خيلي ناراحتم، هر جا بريم كه بچه باشه ديگه استرس من شروع ميشه، مدام بايد مواظب باشم كه جنگ نشه و بلايي سر كسي نياد شکلک های شباهنگShabahang

حالا نوبت رسيده به دو تا خبر خيلييييي مهم كه نشون ميده كلي بزرگ شدي عزيزدلم؛

اول اينكه از پوشك گرفتمت و توي دستشويي جيش ميكني، اما متاسفانه هنوز راضي نشدي توي دستشويي پي پي بكني و چون اصلا دلم نميخواد بهت فشار بيارم و خاطره بدي برات به جا بمونه، براي اون منظور پوشكت ميكنم تا خودت هر موقع خواستي. البته واسه از جيش گرفتن هم اصلا فشار نياورديم و اين وسط كلي روي فرش ها جيش كردي كه بايد بديم بشورن.

دوم اينكه درست در 26 ماه و 10 روز به مهد كودك رفتي شکلک های شباهنگShabahangشکلک های شباهنگShabahang

جونم برات بگه كه محل كار ما مهد خوبي داره و 90 درصد همكارها از 6 ماهگي بچه هاشون رو ميارن اينجا، منتها من نخواستم شما از اون كوچيكي بياي و يه موقع اذيت بشي، اما مدتي بود داشتم تحقيق ميكردم كه سن مناسب براي مهد كي هست و ... بعد از كلي تحقيق و مشورت و همفكري با بابايي ديديم همين سن بين دو تا 2/5 سال سن مناسبي هست، چون شما هم ماشالله صحبت ميكني و ميتوني اگر خداي نكرده اتفاقي برات افتاد رو بگي، هم شديداااا علاقه به بچه ها و محيط بازي پيدا كردي طوريكه تا من از سركار ميومدم ميپريدي تو راه پله كه بريم تو پاركينگ با بچه ها بازي كنم و تا بابا از سركار ميومد ميگفتي منو ببر پارك. پس از بررسي تمام جوانب مهد مذكور، يك هفته امتحاني آوردمت و ديدم خيلي خوب و عالي برخورد كردي و خودت رفتي پيش بچه ها، منتها براي اينكه كم كم عادت كني روز هاي اول پيشت بودم و از دور نگاهت ميكردم، روز سوم مدير مهد گفت اگه زياد اونجا باشم عادت ميكني به هميشه بودنم و چون خيلي دوست داري محيط مهد رو، ميتونم برم. منم براي دو ساعت شما رو اونجا تنها گذاشتم كه ديدم از فردا ميگي نميرم مهدكودك و مامان هم بياد سکوت حتي روز چهارم كه وارد مهد شديم خيلي گريه كردي منم انقدررررر ناراحت شدم كه ميخواستم از بردنت منصرف بشم شکلک های شباهنگShabahangشکلک های شباهنگShabahang اما باز هم كلي مشورت كردم و فكر كردم و بابايي باهام صحبت كرد كه اينا همه طبيعيه و بالاخره همه آدما در مواجهه با محيط جديد كمي نا آروم ميشن و به مرور خيلي بهتر ميشي و به نفعت خواهد بود، ضمن اينكه مدير و مربي ها همه ميگفتن شما فقط موقع جدا شدن گريه ميكني و به محض اينكه ميري توي كلاست مشغول بازي ميشي و خوب ميشي و تا اين حد نا آرومي ديگه كاملاااا طبيعي هستش، ضمن اينكه هر چي بچه بزرگتر باشه گذار از اين مرحله و پذيرش مهد براش خيلي سخت تر خواهد بود ... خلاصه دوباره دلم رو قرص كردم، به خدا توكل كردم، كليييييي باهات صحبت كردم و برات قصه مهدكودك رفتن مامان كه عاشقش شده بودي رو گفتم تا اينكه شكرخدااا خيلي بهتر شدي و الان كه دارم اين مطلب رو مي نويسم دقيقا ده روزه كه رفتي مهد و خداروشكر ديگه موقع رفتن هم گريه نميكني بغلبغل

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)